حرفهای کامیاب
... .
امروز..
دیگه...
حتی...
صدای پرنده ها هم نمیاد.
اومدم توی بلاگت چند خطی حرف دل بزنم اما...
تو پیشدستی کرده بودی و دلم رو انداخته بودی دور...
حالا..
دیگه...
حتی...
تو هم سکوت کردی...
گاه آستانه ای به آرامش
آستانه ای به امید
گاه آستانه ای به تردید
آستانه ای به ابهام
اصولا انسانها آستانه های عجیبی هستند...
اصولا از انسانها متنفرم...
دوست دارم، چند کلامی، آسوده، آشفته، بگوییم با هم... از بند این واژگان متجلی صف کشیده... رهایم ساز
تو عشق را نیاز معنا کردی، من عشق را تو، و این نا عادلانه ترین حکم عالم بود، در آخرین روزهای رستگاری
باید ته میکشیدم، در قلبت و جانت، عشقت اگر یک اشتباه بشر گونه بود
به نزدیکی تنها یک تناسخ...
یک همگرایی...
یک واحد...
یک تنها...
تنها یک...
لبخندت
بوته گون
می شکفد
در گوشه این باغچه...
یا صدای مرد آواز خوان خراب شده...
ل ط ف ا س ا ک ت
- شاخه ای چند؟
- 2 تومن
- گرون نیست یکم؟
دخترک با التماس نگاه کرد و گفت:
- بخر دیگه... سردمه...
- اینو گفتی که دلم بسوزه؟
- چی میگی بابا
یه پنج تومنی بهش دادم...
- باقیش واسه خودت
- بیا دوتا گل ببر
دو شاخه گل را با دستان کوچکش به سمتم دراز کرد...
با اشک گلهارا گوشه ای گذاشتم...
تا سرمای دستان دخترک...
اتاق کوچکم را سرد نکند...
| Design By : Pichak |
